شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

مستیه ناب

وادی توحید و عشق
معنی مستی ناب
رشک به رخسار تو
میبرد این ماهتاب
ره به جنون برده را
لکنت گفتار بود
لیک به چشمان تو
شعر غزل بار بود
گفتمش این ماجرا
وادی بی انتها
وسعت چشمان توست
ای نگهت آشنا
شعر و غزل ها توراست
من ز ازل خوانده ام
تا ابد این قصه هاست
دوره کنان مانده ام
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

نایاب

شب آدینه و مهتاب رخی در بر من
وندرین شورجهان نیست شده در سر من
خواب چشمان تو را نیست مثال دگری
تاب من برده نگاهی که کند دلبر من
فاش شد راز من و صحبت هر بازاری
شده دیوانگی و پرسه بی مقصد من
گفتمش ای گل نایاب تو را میخواهم
گفت زین پرده برون آ و ببین گوهر من
۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

به نور دل

در این دریای بی ساحل

چه تنها مانده ای ای دل

در این پرواز بی مقصد

نمی یابی از او منزل

مگر می شد قدم برداشت

در این وادیه پر وحشت

بدون درک عشق او

تقلا هاست بی حاصل

روم اما طلسم غم

مرا بر خاک میخواهد

دلی دارم پر از اشراق

سر اما در تب باطل

اگر باز آید آن عیسی

دمش ما را رها سازد

تمام سر فدا سازم

به اعجازش به نور دل
۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

باده از انگبین

مستم ازین جام می ، باده ای از انگبین

شور مرا تازه کن ، در دل و جانم نشین

عشق تو باشد دوا ، بر دل مجروح من

نیست چو درمان مرا ، معجزه ای کن همین

می طلبد یک دله ، خیز و بتان را شکن

از سر بازاری ات ، کار جهان را فکن

چون که شوی یار ما ، هیچ غمت یار نیست

جز غم دوری ما ، بر دلت اصرار نیست
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

می ، نوش

می نوش چنان ، که غصه را خاک کنی

می نوش چنان ، که سر بر افلاک کنی

می نوش و رها باش ، ز هر ما ومنی

می نوش که درک ، سر بی باک کنی

می نوش چنان ، چو بنده عشق شدی

در بندگی عشق بباید که تو جان پاک کنی

مستیه الستی بطلب ، مانده ز جام

می نوش چنان ، که سر بر افلاک کنی
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

اشراق

روزی عاشق شوم و باز
به معشوق رسم
سر به سودای تو دارم
می شود زود رسم
در غلامیه تو ماراست
مقامی که به صد شاهی نیست
گو که تسبیه چه گویم
که به معبود رسم
میرود قافله عمر
چو باد و زتو غافل ماندم
فیضی قدسیه تو را می طلبم
تا که به مقصود رسم
کاش میشد که شبی
یار به فریاد رسد
تا به اشراق حضورش
من بی خواب رسم
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

مضراب

شراب سرخ لبهایت
دوای درد بی درمان
قمار عشق می خواهم
نگاهی از تو ، از من جان
درین بازار دلخواهان
ندارم تحفه ای قابل
بیاور باده را کامل
حساب و عقل کن باطل
به کوی می فروشانت
من آن مدهوش و حیرانم
دمی از عشق میگویم
دمی از یار میخوانم
صفای بزم مطرب را
نباشد هیچ میزانی
که من از خود برون گشتم
به ضرب آن غزل خوانی
۱۷ دی ۹۶ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چه نجوائیست در بزمت

بیاور ساغر عشقی
که مجنون حال خوش دارد

شبی بی پرده می خواهد
که لیلا را به دست آرد

چه نجوائیست در بزمت
همه حیران موی تو

سر شوریده می خواهد
که گیرد ره به سوی تو

شبانی گر سخن گویم
تو سلطانی عطایم کن

چو من درویش و در بندم
تو با عشقت رهایم کن

کمال و عشق ممکن شد
پس از آن جرعه ی ساقی

خدایا در کنارش باش
که باشد شمس ما باقی
۰۷ دی ۹۶ ، ۰۸:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

آغوش عشق

گفت که شوریده ای؟
گفتمش از دست عشق
گفت چه را دیده ای؟
گفتمش از ناز عشق
گفت که سر می دهی؟
گفتمش ، دلخواه عشق
گفت چه درمان تو راست؟
گفتمش آغوش عشق
۰۳ دی ۹۶ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

سر چشمه پاکی

تو شبیه آفتابی گرم و ساده و صمیمی

تنه من اسیر سرما ، پر زخمای قدیمی

ننوشتم از تو عشقم حتی خوابتم ندیدم

ولی من با هر نگاهت پر به آسمون کشیدم

میگم این شعرای نابو بس که رویامون قشنگه

ولی اخرش جدایی سهم من یک دل تنگه

من نمیرسم به خورشید قفسم زمین خاکی

ببر و بازم رهام کن توی سرچشمه پاکی
۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۸:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

شمس من

ای شریان جان من
ای مه جاودان من

صبحم و تعبیر تویی
یوسف خواب دان من

لعبت و دل ربای من
شمعی و ره نمای من

بی تو ملول مانده ام
شمس من و خدای من

گفتمش ای که پر زنی
جلوه چو سیمرغ کنی

شه پر و در اوج تویی
پر زده در هوای من

گفت چنین مخوان مگو
چون مگسم به کوی او

بین و به توحید ببین
جمله ی جلوه های من
۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

باید رها باشی رها

برای بر پایی عشق , باید رها باشی , رها

حتی رها از خویشتن , فرزند ومال و ادعا

باید که قربانی کنی با عشق ، نه ترس ودرنگ

باید بدانی میدهی ، این تحفه در راه خدا

آنجا که احساس یقین ، در عشق بیدارت کند

تردید واهی میرود ، پا در رکاب و بی صدا

ظهر دهم مولا حسین ع آمد به قربانگاه خود

فرزند و یاران داده بود ، آمد که خود سازد رها

حسن ناظم نهم محرم
۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

عشق

قرعه ی خمار ومستی ز ازل به نامم افتاد

ای دریغ از آن تفاخر که بهشت داده برباد

ببرم به باده ساقی به سجود می پرستان

که دمی جدا نباشم ز نماز جمع مستان

ره وادی فنا را چو به جرعه ای گشودی

دل و جان و عقل و هوشم همه را ز من ربودی

به هزار راه رفتم که تو را بیابم ای عشق

تو به آتشم کشیدی که چنین بتابم ای عشق
۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

این غم و راز نهان

جام یکباره تهی شد ، چو شدی در یادم

مست چشمان تو بودم که به دام افتادم

ساقیا می بده با عقل مرا کاری نیست

آن هوس رفته ، کنون از دو جهان آزادم

گفت ای مرغک پرران ، بنشین بر بامت

گفتمش بی سر و دلتنگ ، کجا افتادم

گفت از حال تو بیهوده نپرسم درویش

این غم و راز نهان ، من به دلت بنهادم
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

ومن راز این راز

نمیدونم این حس همین حس پرواز

کجا در وجودم چگونه شد آغاز

نمیدونم اونجا کجای زمان بود

که پروا نکردم ز سودای پرواز

تو پروانه گی ها توی خستگی ها

تو اوج و فرودم تو شمعم شدی باز

کنار سپیده ، یه کم بی قرارم

نشونی ز شب نیست منم راز این راز
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

در حال حضور تو

ای مسلخ عشق تو ، شیدایی و شور ما

پیدا شده طور ما ، از نور حضور تو

وصل است به جان ما ، سودای دو چشمانت

وصفی نتوانم گفت ، از عمق نگاه تو

بر کعبه دل گشتم ، پا تا به سرم خواهش

ای نقطه پایانی ، یک لحظه عبور تو

گفتند نگو از او بی پرده وعریانتر

گفتم که چه باک از سر ، در حال حضور تو
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

راه به آسوی تو بود

خواب دیدم که به بزمی سر و سودای تو بود

تا سحر وصف تو و مستیه در کوی تو بود

من مسکین به تمنای تو ، شعری گفتم

صله ای پیر مغان داد ، که از سوی تو بود

محو در معرکه بودم قدحی هم در دست

ساقی آمد که می اش ، راه به آسوی تو بود

خم وحدانیه عشقت ، به فنا برده تمامیه مرا

حیرتی ماند و عجب ، کان همه جادوی تو بود
۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

ای که مسیحا نفسی

کاش در کوچه تنهایی ما
نیمه شبی مهتابی

مثل ، ماهی بدرخشی
و مرا دریابی

خم توحید تو ما را
به چنان ، مستی برد

که طلب فتاده بر جان
پس از آن بیتابی

نگرانم که به چشمان تو
مدیون مانم

که تو بیداری و جا مانده ام
اندر خوابی

غم هجران تو را
ای که مسیحا نفسی

به که گویم به خدا نیست مرا
جز تو کسی
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

در اوج بارانم بیا

ای سحرگاه من و ای صبح بیدارم ، بیا
چشمهایم منتظر ، ای منجی آخر ، بیا
میشود پر وا کنی در سایه ات ماوا کنم
همچو سیمرغی و در سودای پروازم بیا
کاش دلتنگی به وصل آخر رسد ناجیه ما
تا به شوق روی تو ،هم جان و دل بازم بیا
نی نزن مطرب، ببین دل تنگیم لبریز شد
گریه دارد این هوا ، در اوج بارانم ، بیا
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

تو در میان جانی

تو در ، تو در میان جانی ، تو فارغ از نشان و بی نشانی

چو در شبم ، خراب کن ، تمام تاری و غمم که تو امید جاودانی

گذر کنم ز کوی تو ، چو بسته ام به موی تو ، دگر ندارم آشیانی

شراب کهنه ای بده ، که در طرب رها شوم ، چو مرغ آسمانی

هزار توست عشق تو ، در این خمار گم شدم ، بگو ره نهانی

چو از تو جویم ، به سر نیابم ولی به دل چو بنگرم ، تویی تمام این معانی

شبی به بزمم ، شرر فکنده نگاه پر شراره ات ، تو ای فزون مهربانی

به عشق تو در آتشم ، به شعله ها ولی خوشم ، که میرسم به صبح زندگانی

چه ماندن و چی رفتی ، چه بودن و نبودنی ، تو فارغ از زمان و لا مکانی
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم