شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

گل ستان

شاهد و مشهود کیست عابد و معبود کیست
انکه کند گل ستان آتش نمرود کیست
آنکه تو را آفرید تا که کند جلوه ها
ساقی روز الست مقصد و مقصود کیست
آنکه بد عهدی کنم در بر او بارها
باز دلم میخرد در سر بازار کیست
عشق چو باران و ما تشنه الطاف آن
کیست که مجنون کند ، آتش این عود کیست
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۷:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

به بند خود پناهم ده

به تو دل داده ام دربند ، به بند خود پناهم ده
مرا از خود رها گردان به ماه خود تو راهم ده
زمین شد وادی ایمن چو با عشق تو بنشستم
هرآنچه آیدم در بر ، رسد از دوست آنم ده
نمیدانم کجا شد عشق کجا یوسف به بازار است
ولی از لطف این قصه ، عزیز مصر و چاهم ده
برای پر زدن در کوچ کسی از ما نشانی خواست
من آن مرغم که بی بالم ، به آگاهی تو بالم ده
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

نگار من

نگار من به کار من ثمر ده ،بیا با یک نگاه خود به جان من اثر ده
طریق عشق بازان پر خطر شد ، بیا از این خطر ما را گذر ده
نمانده جان نمانده تن نمانده ، مرا در راه دیدارت امان ده
جهان برعاشق تو آشیان نیست، بیا ما را به یک باده تکان ده
هوایت رفته در سر بی قرارم ، بیا صبری به عاشق توامان ده
شبی در کوچه لیلا شکسته ، دلی گر می توانی دل ستان ده
به حافظ گفته بودی از لسانی ، بیا بر شاهدش غیبت نشان ده
دمی از خلق وخالق گفتگو شد ،بیا خالق دمی بر بی دمان ده
۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

زلفهای تو

به عطر گل به ناز شب به لطف بوسه های تو
قدم زدم کنار عشق دوباره پا به پای تو
تویی که شام قصه را شبیه روز کرده ای
منی که دل سپرده ام به نور چشمهای تو
اسیر و بنده ام ببین چگونه بگذرم ازین
چگونه می کشد مرا کشنده زلفهای تو
در آن شبی که باختم تمام هستی ام به دم
سر به عدم نهاده ام به یک نفس به سوی تو
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

ملکا تو ناخدایی

به لباس مستمندان بنشین

که این تعالی ندهند مدعی را

به کمند موی عشقت 

چو شکار و بسته گشتی تو نکن دگر تقلا

به خمی ز درک وحدت 

چو که مست گشته باشی نشوی دگر مداوا

ملکا تو ناخدایی منم آن شکسته کشتی

که به جز تو نا امیدم ز تمام اهل دنیا

۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حسن ناظم

ساغر

دست من بر ساغرت ای ساقیا دارد نیاز
ای دوای درد من ای دلبرا ای چاره ساز
شوق فرهادین به قلبم  نازنین افکنده ای
تا که کوهی برکنم در درک این راز و نیاز
جان عاشق گشته در پای تو معطوف فنا
آ و جانی تازه ده تا نو کنم سجاده باز
سر به سرر دوست بستیم و خدا در دل نشست
بیش از این سالک ندارد حاجتی ای دل نواز
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

پرده پایانی

هر اوج که میرفتم در حلقه نورانی
یک عقل دگر میداد آن ساقی حیرانی
بی دل من مجنونم دانم که تو میدانی
مقصود تویی جانا و ز شوق تو میخوانی
سببوحی و قدوسی پاکی و مبرایی
معبود هزاران گل در چه چه مرغانی
ای صورت بی صورت ای باده پنهانی
ای مستی و حیرانی در پرده پایانی
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حسن ناظم

این راه رضوان من است

امشب به شوق روی او از عشق می سازم وضو
شاید که دل راهی شود ماوا کنم در کوی او
مستی به سر افتاده باز بنشسته ام اندر نیاز
یا جام نوشین می دهد یا سر ندارم از نماز
بردم به کویش این سوال که ای خلقت تو بی مثال
عالم به نیکی ساختی اما چرا دارد زوال
پرسیدم از این خیر و شر این جنگ دایم بی ثمر
اینکه تداعی می شود این راه پر شیب و خطر
گفتا تو بسپار و بیا من با تو ام در هر کجا
آنجا که من باشم کم است در عاشقی این ماجرا
انجا که با من هم نظر باشی جهان زیبا تر است
آنجا کنار هر زوال یک غنچه در شور و شر است
در هر نظر بینی که شر یک تجربه چون آتش است
باید ز خامی بگذری این راه رضوان من است
۰۵ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

رها کن این معانی

تو بسان می فروشی که به بزم باده نوشی
به تششعات فیضت همه عاشقان بجوشی
تو زلال چشمه هایی پاکی از جنس خدایی
شمس جاودانی من ز زمان تو ما سوا یی
تو لسان غیب هستی که سپردی ام به مستی
به جواب یک تفعل به سلام من نشستی
ملکی به بزم می گون به دو باده روشنم کرد
که به جمله ها نیاید ترجمان این معانی
۰۱ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم