شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یاحسین

یا حسین در خیمه هایت آب هست؟
بین کودک ها یکی سیراب هست؟
این چه عشق و دلبری باشد به رب
با خدای خود چه می گویی به لب
این فدایی های کوچک کیستند؟
دست های غرق در خون چیستند؟
آخرین سرباز تو در قتلگه وقت قتال
از برادر یادگاری بود در خو و خصال
دست هایش را سپر می کرد تا یاری کند
تا به جان خود امامش را نگه داری کند
غیر تو تنها ترین سردار کیست؟
عصرعاشورا حریمت را امانت دار نیست
۲۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

یک کاروان

یک کاروان یک ساربان یک عشق جاری در زمان
یک شور بر پا می شود با جان فشانی هایشان
در لحظه های عاشقی تردید در کارش نبود
این کاروان خطی ز عشق میزد به ابعاد زمان
یک دشت یک دنیا حضور حق در مقابل جور و زور
با خون خود بر پا نمود مصباح بر صاحب دلان
کشتیه او , هم در جهان هم آخرت راه نجات
این عاشقی بی شرک بود راهی شدن تا آسمان
حسن ناظم دوم محرم 94
۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۸:۱۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

وحدت

تسبیح بتان کردی وگفتی به جهان نور خدا نیست
دریاب شمیمی زگلی عشق دوتا نیست
معشوق یگانست بدان باطن ضدین
چون نیک نظر باز شدی فرق و سوا نیست
نادان به بتی بست دخیلی و شفا یافت
چون طالب او گشت به دل بی سر و پا نیست
دانای جهانی ونمایی طلب از غیر
این شرک خفی ریشه جهل است و جدا نیست
۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۱:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

بی هوا

برساز دل چنگی بزن ای خالق آیینه ها
جان را ز غمها وا رهان در صبحگاه سینه ها
دل را ربودی با میت عاشق شدم اندر پی ات
حالا بیا سازی بزن ما را بچرخان بی هوا
رومی و بلخی نیستم گنجی و عریان نیستم
من بی هوا افتاده ام در بزم این بی کینه ها
هر دم که خواندم نام تو افتاد دل در دام تو
تسلیم چشمان تو ام چون خوانده ای ای دلربا
۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

حالی خوش است

گفتمش می سوزم از عشق تو فاش
گفت شمعی در ره پروانه باش
گفتمش درمان عشقم آتش است
گفت می سوزی ولی حالی خوش است
گفتمش از باده هایت مست مست
مستیت رکن نمازم را شکست
گفت برخیز و صلاتی تازه کن
از سر پیمانه ها پیمان شکست
گفتمش ای دین وای ایمان من
سر ندارم از برت جانان من
گفت سرداران بی سر خواستم
تا که بردارند از خود ما ومن
۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

وحدت

باده هایی از سرور پاک و روشن بس طهور
باده هایی از بهشت مستیش اذن عبور
محو جانان می شوم پر ز ایمان می شوم
غرق این گستردگی سجده بر دریای نور
با تو یک شب دل نماند موج بر ساحل نماند
مرغ دور افتاده را پر کن از عشق و شعور
ما به وحدت می رسیم با نگاهی مهربان
لحظه پایان شب صبح روشن اوج نور
۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

خانه دل

دیریست که محرم به حریمت شده ام
دلداده به اوصاف رحیمت شده ام
در مکه که حجاج به دنبال نشانند
در خانه دل یافتم و یار قدیمت شده ام
از خویشی خویشم که برون آمده ام
اندر طلبت پیرو شمعی و شمیمی شده ام
در بازی ایام و خطر های طریق
من دست به دامان کریمی شده ام
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم