شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی نشانی

چو از آن شراب نوشی همه دار می فروشی

که شراب جاودانی به فنا دهد جهانی

نه دگر گلایه داری نه سری که جهل گویی

تویی و تو و تو و تو نه منی درین میانی

بگذشت عمر و ماندم همه در خیال رویش

چه خوشا دمی بگذشت به سجود آسمانی

سر هر صلات دیدم که تو خواندی و مقیمم

سر سفره های رحمت به شراب بی نشانی
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

محتاج طبیبانم

محتاج طبیبانم سرگشته و حیرانم

افتاده به دام عشق شوریده و عطشانم

در میکده پرسیدند کو ساغر و پیمانت

گفتم که دلی دارم گر عقل پریشانم

آن یار نظر بازم برقی به نگاهش هست

کان آتش پنهانش در خویش بسوزانم

گفتند تو مجنونی پس در پی لیلایی

گفتم به شراب عشق هم لیلی و مجنونم
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

دریای وحدت

غم از لحظه ها رفت ، در آن شور ممتد

تو بردی دلم را ، به یک گوشه چشمت

به پروانه گفتی ، حدیث گل سرخ

که عطشان و حیران بگردد به کویت

در آن صبح پرواز که مست تو بودم

چشاندی به من ، نوری از جنس رحمت

سمائی شدن ، کار هر عاقلی نیست

که سر ره ندارد ، به دریای وحدت
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

بیدار هاست

نوشم از آن باده ای کز خم بیدار هاست

تا به سحر می ، زدن عادت دلداده هاست

گفت تو را محتسب ، حد دمادم زند

شرب تو در پیش خلق باعث این ماجراست

گفتمش آن ماهرو پاک به دامم کشید

هر شب مستی پر از صحبت آن دلرباست

هر که بر این در نشست ، عاقبت او در گشود

چون که شدی مبتلا ، حال خوش اندر فناست
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

محفل اش

آن می که خوردم ، مستی اش

ادراک عشق است ، هستی اش

او نور عالم تاب بود

من ذره ای اندر پی اش

روزی الستم وعده داد

از خویش بنیانم نهاد

یک قطره از دریا که رفت

صد شکل و صورت شد گل اش

باید تو را سازد عیان

تا میوه گردد حاصل اش

گفتا تو تنها نیستی

در بند دنیا نیستی

تو مرغ آن باغی که رفت

جایی نمی شد منزل اش

صوفی به بزمش چرخ زد

سالک به دریا می رسید

هرکس به امیدی که یار

پیدا شود در محفل اش
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

در سجود

یا للعجب از عشق او
قربانی کویش شدم

مست از می و پیمانه اش
در بند گیسویش شدم

چرخی زدم بر گرد او
شد ذکر جانم ورد او

ناسوتیان لاهوتیان سبحان گو
همراه من در گفتگو

باران رحمت میزد و من
در نگاهش غرقه غرق

دنیای ما را آب برد
گم شد جهان در غرب و شرق

آدم که حوا ای نبود
این عشق هرجایی نبود

بعد از هزاران پرده رفت
تا سر سپارد در سجود
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

پریدیم

در حال مناجات و دعا پر به گشودیم

وان باده که معشوق فرستاد خریدیم

خوردیم از آن باده وحدت، خم منصور

اینگونه ز احوال جهان دست کشیدیم

گفتند چنان صبر نمودید ، که افتاد ؟

در چله ناب است که این باده گشودیم

گر دور فلک بر سر رندانه به چرخ است

ما نیز گذشتیم از این چرخ و پریدیم
۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

حال مرا

حال مرا قال مرا آتش بر جان مرا گوش کن احوال مرا

در طلبش بودم و بس ، خواند و به دل خواند مرا

گفتمش ای یار چنین دل شده در بند و کمین

کو ببرد زار مرا کو ببرد زار مرا ، پس مده آزار مرا

گفت به بندم چو شدی گر به کمندم تو شدی ، از تو رها تر نبود

گفت و رها کرد مرا ، بی سر و پا کرد مرا گفت و فنا کرد مرا

گفتمش این سجده مرا محو کند ، نیست کسی غیر شما

گفت بیا وقت دعا ، حال خوشیست بین ما، گفت و صدا کرد مرا
۰۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم