شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

عدم

رخ به نقاب کرده ای دیده پر آب کرده ای
غم نده ای خواجه مرا چون که خراب کرده ای
سایه و هم سرو تویی قامت بی ضرب تویی
من به که گویم که تویی عاشق بی صبر تویی
خوانده چو منصور منم دم بزنم از تو زنم
گر به سر دار روم باز تویی باز تویی
گر که بیاید ز عدم درک تو من محو شوم
در پس هر نور تو و خالق آئینه تویی
۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

پرواز

ما را به بزم پرواز ، خواند به یک پیاله

این باده های پر راز ، او میکند حواله

جانانه رحمتی داد ، بر جان زخم خورده

از شوق مشتعل شد ، این شمع نور مرده

دیگر به روشنایی ، رویش نمایان شده 

دل در قمار عشقش ، جان را گرو نهاده

پر داد جان و باقیست ، آن یار بی نشانه

تا باز هم بخواند ،عشاق ، سوی خانه


۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

بیا یکی شو با ما

چو قایقی رها در تلاطمات دریا
اسیر موج عشقم می بردم به هرجا
چو من رها شدم از ساحل خود پرستی
دگر نمانده در من جز او جز او تمنا
در آمدم ز ساحل برون شدم زخانه
چه بی هوا شدم من فانی موج دریا
ندانم او چگونه یا که به چه بهانه
بخواند و گفت با من بیا یکی شو با ما
۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۸:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

بی تو بارونم

بگذرم از جونم؟ من بی تو بارونم
من بی نگات پاییز ، خواب زمستونم
دریاییه چشمات ، رویائیه موهات
دریای رویایی ، من بی تو داغونم
گفتی یه کم مونده تا این گره وا شه
گفتم که می بینی؟ تکرار مجنونم
اونجا که باید داد ، اونجا که باید برد
سر رو به ناز تو دل بر نیاز تو ، من باز میمونم
۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

گفت که دل داده کجا؟

باده بیار ساقیا ، مست و خراب کن مرا

تا به سرانگشت تو من ، شوم رها رها رها

از خم وحدتم بده ، ساغری از جنس الست

تا که نماندم دگر ، هرچه که بود و هرچه هست

من ز جهان ما و من ، توبه کنم به یک سخن

نیست شوم کنار تو ، دست کشم ز جان و تن

در ره میخانه مرا ، گفت که دلداده کجا؟

گفتمش این حال منو این سر در راه فنا

۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

ممدوح

شرابی کهنه میخواهم ، غمی دارم بسان کوه
چراغ و نور میخواهم ، شبی دارم پر از اندوه
به سنگی شیشه دل را شکسته روزگار سخت
در این طوفان تو میمانی منو یک سینه مجروح
مرارت های دنیا را ، خدایا بر من آسان کن
که با تو با حضور تو ، نماند درد جان و روح
سپردم هرچه را دارم ، به تو ای خالق قادر
که میخوانی تمام خلقتت را ، سوی خود ای خالق ممدوح

۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

نمیفهمه

بغض تنهایی ما رو ، کسی انگار نمیفهمه
شب دلتنگی نو رو ، حس تکرار نمیفهمه
به سرم اومده بازم ، اینکه از تو دم بگیرم
اما حتی این صدا رو ،کسی انگار نمیفهمه
یه نگاهی کرد به چشمام،ولی نه گریه مارو
اونی که باید بفهمه ، عمرا انگار نمیفهمه
آخر یه نیمه راهم ، تو اسارت و گناهم
تو هم میگی بر میگردی دلم انگار نمیفهمه

۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم