شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

کمی عشق


کمی باران ، کمی عشق
کمی مرهم برای زخمهایم
به تیمار دلم راهی ندارم
تو میدانی کجا باید بیایم
کمی از صحبت مجنون و لیلا
بریده بندهای عادتم را
کجا یکدم نشینم بی نگاهت
که رسوا باشد این شور وتمنا
به نظم آمد تمام گفته هایم
کنار اتصال و این تماشا
برای عقل عاجز گفتنی نیست
که او درکی ندارد زین تولی
پر پرواز میخواهم کجایی
میایی عاقبت در خاطر ما
کنار رود جاری چشم شستم
تشهد خواندم و او گشت پیدا
۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

کورش

وطنم شده غریبه ، با صدای کوه وتیشه

دیگه فرهادی نمونده ، عشقی که باشه با ریشه

عربا هجوم اوردن ، پندارای نیک رو بردن

خیلی از مردمای شهر ، پیشه شون آدم فروشه

یه مترسک پوشالی ، شده وارث تو کورش

که ابا داره بگه که ، خاک ایران زندگیشه

مونده بازم توی ذهنم ، فکر ایران تا همیشه

ارق و دلدادگی و عشق ، بغض و بارون تا همیشه
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

برابرت

مست ازین عجب منم ، تشنه به جام و ساغرت

جام فنا به دست توست ، من به طلب برابرت

حالت دل نگر که شد ، آب به عشق و پاک رفت

عشق تو سوزانده مرا ، رهم ز تن ، به باورت

درس الست میدهی هر آنچه هست می دهی

منم ، که حیران شده ام ، از این قمار آخرت

کشته وصل را ببین ، شوق تو ام ربوده جان

ببین که آئینه شکست ، ز هیبتت ، برابرت
۱۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

با تو عهدیست

جان مرا سوخت ، مرا سوخت ، مرا
دل که برافروخت ، بر افروخت مرا
عقل که حیرانی و ویرانی خود دید بگفت
عشق پیدا شد و در جام فنا ریخت مرا
این امانت به ملک عرضه شد و تاب نداشت
خشت خامی بدم و با نفس آمیخت مرا
گرچه مغرور جهالت به زمین افتادم
آورم بار امانت با تو عهدیست مرا
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۴ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

گیسوی عشق

بنشسته ام در کوی عشق ذکر من الا هوی عشق

مستم ز جام و باده ای از ساغر مه خوی عشق

دور فلک دیگر نگشت آنجا زمان آهسته شد

وقتی عنانم می کشید با پیچ وتاب موی عشق

وقتی که چشمم را گشود من بودم و چشمان او

او در من و من غرق در اعماق اقیانوس عشق

لمس حقیقت او بود ، دیگر مجاز و وهم و فکر

او مصدر و هستی کم از یک جرعه در بازوی عشق
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

گر که تویی خون بها

تن به بلا می دهد ، هرکه تو را خوانده است

او دگر آسوده نیست ، واله و دلداده است

شوق تو اش می کشد ، شوق تو اش می برد

کشته در این راه عشق ، عزم فنا کرده است

گر که تویی خون بها ، ما همگان کشته ایم

زنده به جام الست ، در عدم آغشته است

حیرتم آید به سر ، در عجب ام زین گهر

چون که تو میخوانیش، سوی تو رو کرده است
۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

اسم اعظم

تو طراوتی که باران به زمین خشک بخشید
تو حلاوتی که خورشید به درخت تلخ پاشید
تو مسیر سبز جنگل تو حدیث گلعذاری
تو نهایت لطافت لمس برگ گل ناهید
شعر تنهایی و هستی ، یک تجسم از نگاهت
این همه خلقت و کثرت همه آیه های توحید
وصل گردم با تو هر دم ، به شراب اسم اعظم
و نیاز من در آن وصل ، وصل دیگر ، خم توحید
۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم