شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساقی بیدار مرو

یار مرو یار مرو ، دلبر و دلدار مرو

بیش میازار و مرو ، بر سر بازار مرو

جمله خریدار منم ، بنده به دلدار منم

بند دلم پاره مکن ، در پی اغیار مرو

من به نیازت شده ام سر به نمازت شده ام

صاحب اسرار مرو ، سجده کنم زار مرو

گفت سخن با من ومن مست شدم از سخنش

ای بت خممار مرو ، ساقی بیدار مرو
۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

چرخ اساطیری عشاق

گفتی آرام ندارم ، که جهان تاریک است

گفتمت غم مخور ای دل، که سحر نزدیک است

گفتی از یار ندارم خبری ، عشق کجاست

گفتمت چرخ اساطیری عشاق ، در ایام بجاست

گفتی از صحبت نرگس ، نگرانیه نسیم

گفتمت آخر این درس ، بباید که به دریا برسیم

گفتی ای کاش خدا لطف کند معجزه اش راه گشاست

گفتمت صاحب اعجاز تویی ، این زیباست
۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

گفت منادی ام بیا

در نبرد جان ز خطر مرغک بی بال و پری

آخر این قصه مرا پر بده از هر خطری

بال و پرم بده به عشق باور پرواز تویی

چون به حقیقت آمدم سوره اعجاز تویی

در پس هر سلام من هزار خواهش است و نیست

جز تو دگر بهانه ای خواهش آخرم تویی

گفت منادیم بیا گفتمش این چه گفتگوست

هرچه نگاه میکنم من نه منم بلکه تویی
۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

نور مکرر تویی

مطرب مهتاب رو ، بودم و هستم تویی

بر سر بازار عشق ، من ننشستم تویی

من چه فروشم گهر ، در پس این ماجرا

مشتری و حجره دار ، سکه و گوهر تویی

جمله به عالم زدی ، نور تجلی و بعد

صاحب این قصه از ، اول و آخر تویی

از عدم ار سر گشود ، عشق شد اندر وجود

ظاهر و باطن در این ، نور مکرر تویی
۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

اما نرسم بر عشق

ای مرغک صحرایی ، مستانه نکن یادش

آتش زده ای بر دل ، این گونه به فریادش

این چهچه مستانه ، سوزد دل دیوانه

داد از سخن عشقش ، از آتش و پروانه

هم بال ملک بودی ،هر آن که به تسبیحش

خواندی و مرا بردی ، بر محضر آن دلکش

گویند دمی باشد ، دل دادگیه در عشق

عمریست دلم رفته ، اما نرسم بر عشق
۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چو به او نیاز دارم

چو هوای کو و وصلش همه در نماز دارم

و غلام عشق گشتم، چه جز او نیاز دارم

نگذار خواجه ما را ، سر این سجده به خواهش

خبری ز شمع رویش ، به شبم نیاز دارم

مگر آن خمار مستی که به شوق داده بودی

به دو غفلتم فنا شد ، که قفس نیاز دارم

به طرب گشوده ام پر، تو بیا مرا رها کن

که دگر نمانده باشم ، چو به او نیاز دارم
۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

چشم تو بی خواب بود

عشق تو آنم ربود ، سر به سرم در سجود

شعله به جانم کشید ، وحدت اندر وجود

من که به خوابم ولی ، چشم تو بی خواب بود

هر که به دامت نشست ، تشنه و بی تاب بود

کشته این ماجرا ، عقل به بازی گرفت

تا که به دامش رسد ، در طلب ناب بود

شاهد غیبم رسید ، گفت مشو نا امید

راه خرابات عشق ، آتش و هم آب بود
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۳۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

سجده بی انتها

جام به دستم دهی ، درک الستم دهی

مستی آن لحظه را ،خود که شکستم ، دهی

شور تو چون میبرد، بلبل بی تاب را

شعله به جان میزند، عارف بی خواب را

حرف نگویم گزاف، شاهد اکبر تویی

من نه منم ، گر منم ، عشق مکرر تویی

مسند دل محضرت ، جان به فدا در فنا

ما به خدا می کنیم ، سجده بی انتها
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم