شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۲۱ مطلب با موضوع «باده نوشان» ثبت شده است

این غم و راز نهان

جام یکباره تهی شد ، چو شدی در یادم

مست چشمان تو بودم که به دام افتادم

ساقیا می بده با عقل مرا کاری نیست

آن هوس رفته ، کنون از دو جهان آزادم

گفت ای مرغک پرران ، بنشین بر بامت

گفتمش بی سر و دلتنگ ، کجا افتادم

گفت از حال تو بیهوده نپرسم درویش

این غم و راز نهان ، من به دلت بنهادم
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

سرِ این باده خمارم

چو رسیده ام به عشقش
دگر آرزو ندارم

من سر سپرده راهی
جز به کوی او ندارم

طلبی فکنده در جان
که نموده بی قرارم

به خدا که تا نیابم
سر این باده خمارم

چه نموده ای به جانم
پس از آن شراب کاری

فلقی برم عیان کن
که خراب و می گسارم

چو غلام عشق باشم
و به بزم عشق بازان

به جز این قمار جانی
ره دیگری ندارم
۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

لیلای بی تاب

در این پیمانه روشن شد
تو می مانی و من تنها
کی از هم ما جدا بودیم
چه وهمی بود این دنیا
به اصل خویش خواهم شد
پس از وصلی که در راه است
تمام راه با من بود
نگاه چشمت ای زیبا
به پروانه شبی گفتم
حذر کن از خیال شمع
به من خندید و رازش گفت
منم چون او شدم شیدا
برای وصل میخواند
کمندش بسته بر جانم
من آن لیلای بی تابم
و او یک عاشق تنها
۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

تار مویی

مهار دل کشیدی کجای نا کجایی

کجا رها شدم من رها تر از رهایی

طریق عشق بازان هوای کوی مستان

ببین ربوده از سر تعلق ریایی

دگر روا نباشد تو در نظر نباشی

نظر کجا گریزد ز منظر خدایی

به ساقیان کویت به بستگان مویت

به ساغری که دادم نشان ز تار مویی
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

شراب کهنه

شراب کهنه ای بده ، که عقل را رها کنم

که در خرابی اش ز نو ، باور خود بنا کنم

شراب کهنه ای بده، که هست باشم و که نیست

نیستی از مجاز و وهم ، حقیقتم پیدا کنم

شراب کهنه ای بده، که پر کشم به سوی تو

کزین حجاب رد شوم تو را که جستجو کنم

شراب کهنه ای بده ، که بی اراده عشق را

درون سینه جا دهم ، سعی کنم صفا کنم
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

بی نشانی

چو از آن شراب نوشی همه دار می فروشی

که شراب جاودانی به فنا دهد جهانی

نه دگر گلایه داری نه سری که جهل گویی

تویی و تو و تو و تو نه منی درین میانی

بگذشت عمر و ماندم همه در خیال رویش

چه خوشا دمی بگذشت به سجود آسمانی

سر هر صلات دیدم که تو خواندی و مقیمم

سر سفره های رحمت به شراب بی نشانی
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

محتاج طبیبانم

محتاج طبیبانم سرگشته و حیرانم

افتاده به دام عشق شوریده و عطشانم

در میکده پرسیدند کو ساغر و پیمانت

گفتم که دلی دارم گر عقل پریشانم

آن یار نظر بازم برقی به نگاهش هست

کان آتش پنهانش در خویش بسوزانم

گفتند تو مجنونی پس در پی لیلایی

گفتم به شراب عشق هم لیلی و مجنونم
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

بیدار هاست

نوشم از آن باده ای کز خم بیدار هاست

تا به سحر می ، زدن عادت دلداده هاست

گفت تو را محتسب ، حد دمادم زند

شرب تو در پیش خلق باعث این ماجراست

گفتمش آن ماهرو پاک به دامم کشید

هر شب مستی پر از صحبت آن دلرباست

هر که بر این در نشست ، عاقبت او در گشود

چون که شدی مبتلا ، حال خوش اندر فناست
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

محفل اش

آن می که خوردم ، مستی اش

ادراک عشق است ، هستی اش

او نور عالم تاب بود

من ذره ای اندر پی اش

روزی الستم وعده داد

از خویش بنیانم نهاد

یک قطره از دریا که رفت

صد شکل و صورت شد گل اش

باید تو را سازد عیان

تا میوه گردد حاصل اش

گفتا تو تنها نیستی

در بند دنیا نیستی

تو مرغ آن باغی که رفت

جایی نمی شد منزل اش

صوفی به بزمش چرخ زد

سالک به دریا می رسید

هرکس به امیدی که یار

پیدا شود در محفل اش
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

سجده بی انتها

جام به دستم دهی ، درک الستم دهی

مستی آن لحظه را ،خود که شکستم ، دهی

شور تو چون میبرد، بلبل بی تاب را

شعله به جان میزند، عارف بی خواب را

حرف نگویم گزاف، شاهد اکبر تویی

من نه منم ، گر منم ، عشق مکرر تویی

مسند دل محضرت ، جان به فدا در فنا

ما به خدا می کنیم ، سجده بی انتها
۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم