شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۲۷ مطلب با موضوع «باده نوشان» ثبت شده است

نه به بند باده باشم

نه سری که سر گذارم به سرا و سایه بانش

نه دلی که دل ببازم به فنای جاودانش

نه خودی مانده خدایا و نه خیالی از دو چشمش

نه شود شوم روانه ز شعاع تار مویش

نه توان تاب دارم به تمامی طوافش

نه سزاست سوز و حسرت چو نمیرسم به قافش

نه به بند باده باشم نه اسیر می ، فروشش

نه رها شوم ز عشقش چو غلامه حلقه گوشش


۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

مست به مینای تو

شهره آفاق عشق
گشته ام از عشق تو
رفته ام اندر سما
کوی به کوی ، کوی تو
گر نتوانم رسم
خرده بر این خاک نیست
خاکی بی مقصدم
واله و مفتون تو
گفت شبی مطربی
در طرب آ و بخوان
خواندم از آن شب به عشق
هر نفس از روی تو
گر که نشانم دهی
یا که دهی از سبو
من به جهان خرم ام
مست به مینای تو
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

سبحات قدسیان

ساقیه عشق جرعه ای
داد مرا در آن غزل

آن غزلی که مطلعش
به نام توست از ازل

گفتمش ای که عالمی
بر سبحات قدسیان

مرا بگیر ازین زمین
ببر مرا به آسمان

قصد وصال و عشق را
خنده معشوق ساخت

رفت دلم به شوق او
جان و سرم را به باخت

صحبت دل دادگیست
در بر پیر مغان

او به نهان آگه از
سرر زبان و بیان
۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

مستیه ناب

وادی توحید و عشق
معنی مستی ناب
رشک به رخسار تو
میبرد این ماهتاب
ره به جنون برده را
لکنت گفتار بود
لیک به چشمان تو
شعر غزل بار بود
گفتمش این ماجرا
وادی بی انتها
وسعت چشمان توست
ای نگهت آشنا
شعر و غزل ها توراست
من ز ازل خوانده ام
تا ابد این قصه هاست
دوره کنان مانده ام
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

باده از انگبین

مستم ازین جام می ، باده ای از انگبین

شور مرا تازه کن ، در دل و جانم نشین

عشق تو باشد دوا ، بر دل مجروح من

نیست چو درمان مرا ، معجزه ای کن همین

می طلبد یک دله ، خیز و بتان را شکن

از سر بازاری ات ، کار جهان را فکن

چون که شوی یار ما ، هیچ غمت یار نیست

جز غم دوری ما ، بر دلت اصرار نیست
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

می ، نوش

می نوش چنان ، که غصه را خاک کنی

می نوش چنان ، که سر بر افلاک کنی

می نوش و رها باش ، ز هر ما ومنی

می نوش که درک ، سر بی باک کنی

می نوش چنان ، چو بنده عشق شدی

در بندگی عشق بباید که تو جان پاک کنی

مستیه الستی بطلب ، مانده ز جام

می نوش چنان ، که سر بر افلاک کنی
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

این غم و راز نهان

جام یکباره تهی شد ، چو شدی در یادم

مست چشمان تو بودم که به دام افتادم

ساقیا می بده با عقل مرا کاری نیست

آن هوس رفته ، کنون از دو جهان آزادم

گفت ای مرغک پرران ، بنشین بر بامت

گفتمش بی سر و دلتنگ ، کجا افتادم

گفت از حال تو بیهوده نپرسم درویش

این غم و راز نهان ، من به دلت بنهادم
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

سرِ این باده خمارم

چو رسیده ام به عشقش
دگر آرزو ندارم

من سر سپرده راهی
جز به کوی او ندارم

طلبی فکنده در جان
که نموده بی قرارم

به خدا که تا نیابم
سر این باده خمارم

چه نموده ای به جانم
پس از آن شراب کاری

فلقی برم عیان کن
که خراب و می گسارم

چو غلام عشق باشم
و به بزم عشق بازان

به جز این قمار جانی
ره دیگری ندارم
۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

لیلای بی تاب

در این پیمانه روشن شد
تو می مانی و من تنها
کی از هم ما جدا بودیم
چه وهمی بود این دنیا
به اصل خویش خواهم شد
پس از وصلی که در راه است
تمام راه با من بود
نگاه چشمت ای زیبا
به پروانه شبی گفتم
حذر کن از خیال شمع
به من خندید و رازش گفت
منم چون او شدم شیدا
برای وصل میخواند
کمندش بسته بر جانم
من آن لیلای بی تابم
و او یک عاشق تنها
۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

تار مویی

مهار دل کشیدی کجای نا کجایی

کجا رها شدم من رها تر از رهایی

طریق عشق بازان هوای کوی مستان

ببین ربوده از سر تعلق ریایی

دگر روا نباشد تو در نظر نباشی

نظر کجا گریزد ز منظر خدایی

به ساقیان کویت به بستگان مویت

به ساغری که دادم نشان ز تار مویی
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم