شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۱۱ مطلب با موضوع «مقام فقر» ثبت شده است

اشراق

روزی عاشق شوم و باز
به معشوق رسم
سر به سودای تو دارم
می شود زود رسم
در غلامیه تو ماراست
مقامی که به صد شاهی نیست
گو که تسبیه چه گویم
که به معبود رسم
میرود قافله عمر
چو باد و زتو غافل ماندم
فیضی قدسیه تو را می طلبم
تا که به مقصود رسم
کاش میشد که شبی
یار به فریاد رسد
تا به اشراق حضورش
من بی خواب رسم
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

ساحت دوست

گرچه که در ساحت دوست همچو خسی خمیده ام

چون تو به خواب من شدی ذره ی پر کشیده ام

ندانم از کجا شده این همه دل داده گی ام

فقط تو مانده ای و تو در ره آوارگی ام

گم شدم از خودم چنان که یافتنم محال شد

قسم به توحید تو عشق باعث این وصال شد

گفت تخلصت کجاست شاعر بی نام و نشان

گفتمش این شراب برد نام و نشان و روح وجان
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

همه حیرت و تماشاست

وادی امنت ای صنم ، پناهگاه آخر است

که خلع میشود زتن ، هرکه از آن باخبر است

خاطر مست بادگان ، کی به تالمی رود

باده دیگرم بده ، که روی او در نظر است

به گفتگوی ما نشست ، ساقی و پیمان نشکست

که هرچه گفته ام از او ، از آن شراب اطهر است

چو به چشم ناز مطرب نگری ، بسان دریاست

و در آن وادی ایمن ، همه حیرت و تماشاست
۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

سر بردار میخندی

تو در آغوش بارانی
هوای عشق میدانی
بگو با زاهدانْ عاشق
که این باشد مسلمانی
نه تسبیحی به کف داری
نه در سجاده، مسجودی
ولی از عشق او عطشان
همیشه گرد معبودی
عجب حالیست شیدایی
که سر بر دار میخندی
به جز در وصل معشوقت
به عشقی دل نمی بندی
بشوید دست از دنیا
هر آن کس را که می خواند
هوایی این چنین داری
چو در دل عاشقش ماندی
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

حس حضورت

تو را چگونه گویمت
تورا چگونه خوانمت
تورا چگونه یابمت
که غایبی و بی نهایت
تو در درون سینه ای
تپش تپش کنار من
و من خمار ساغری
که پر شوم از این نهایت
تو را چگونه رو کنم
که هر طرف عیان تویی
تو معنی وصالیو
منم اسیر کویت
مرا کرامتی نما
در این طلب که کرده ام
که سخت مانده ام جدا
زآرزوی حس در حضورت
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

نور مکرر تویی

مطرب مهتاب رو ، بودم و هستم تویی

بر سر بازار عشق ، من ننشستم تویی

من چه فروشم گهر ، در پس این ماجرا

مشتری و حجره دار ، سکه و گوهر تویی

جمله به عالم زدی ، نور تجلی و بعد

صاحب این قصه از ، اول و آخر تویی

از عدم ار سر گشود ، عشق شد اندر وجود

ظاهر و باطن در این ، نور مکرر تویی
۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چگونه پیدا کنم تو را

شبست و مانده ای بدون ماهم

تورفتی و من ، اسیر یک نگاهم

چگونه پیدا کنم تو را

شراب کهنه ای و من ، خمار جامم

چگونه نجوا کنم تورا

من آن حدیث گنگ و نا تمامم

چه می شود رها شوم

چه می شود شوی پناهم

دریغ ازین عشق مگر توان کرد

که آخرین عجب تویی و من گواهم
۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

ملکا تو ناخدایی

به لباس مستمندان بنشین

که این تعالی ندهند مدعی را

به کمند موی عشقت 

چو شکار و بسته گشتی تو نکن دگر تقلا

به خمی ز درک وحدت 

چو که مست گشته باشی نشوی دگر مداوا

ملکا تو ناخدایی منم آن شکسته کشتی

که به جز تو نا امیدم ز تمام اهل دنیا

۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حسن ناظم

نور باور

به هزار راه رفتم که تو را بیابم آخر
تو که اعتبار صبحی شفقی و نور باور
بعد از آن سجود ماندم غرق وسعتت به معنا
دل من دگر ندارد جز عنایتت تمنا
شب عاشقان بی دل نه شبی دراز باشد
که پس از طلوع ماهت همه کشف راز باشد
صنما بگیرو بستان هرچه مانده را ز هستم
ز شراب ناب ساقی به خود آمدم و مستم
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۰:۳۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

ای عشق

با یک جرقه آمدی آتش زدی جان مرا
ای عشق ، سوزان آمدی بردی تو ایمان مرا
بعد از توام دلبستگی بر هیچ کس ممکن نشد
از بند دنیا رسته را ، آزادگی پیوسته شد
در هجرتم از شهر غم ، تا شهر حیرانیه تو
من پای مستی بوده ام ، در شرب وحدانیه تو
من در عجب از وسعتت ،در بارگاه قدرتت
با فقر مطلق آمدم ، دلبسته ام بر رحمتت
۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم