شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۳۱ مطلب با موضوع «وحدت» ثبت شده است

تجربه ها جدال ها

هوای عشقت ، به سرم
نگاه توست ، در نظرم
ببین که آواره شدم
کوی به کو ، در سفرم
بده نجاتم ای صنم
اسیر و در بند تنم
بگو چگونه پر زنم
که سر به جنت بزنم
رانده مرا ، گناه من
تو می شوی پناهم
پس از همه جدال ها
تو می شوی گواهم
به سان عشق اولین
که در ازل ، شناختم
به عشق میرسم به تو
زمانه بی خود شدنم
۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چون قطره که دریا شد

چون هم نظرش گشتم ، آن شور هویدا شد

در باب طلب بودم ، معشوق که پیدا شد


من مست نبودم از ، آن جام اهورایی

با ساغر عشق آمد ، این قائله برپا شد


گفتند نمیابی ، یک سجده به جا ماندست

عاشق که شدم او هم ، در سجده یکتا شد


حق خواست که آدم شد ، در کثرت آدم ها

با عشق یکی گردند ، چون قطره که دریا شد

۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۰:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

همگی یک دستند

در وادی عشق اصل و مبنا هستند

آنها که ز باده های معنا مستند

از ساغر وحدت ار تورا هم بدهند

در چشم خدا بین همه اجزاء جهان او هستند

آن منتظرانی که ز آیین هایند

گویید بیایند که اینجا همگی یک دستند

ادراک شبانگاهی ما درسی بود

تا باز شود چشم و بگویم همه در پیوستند

۱۴ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

بیا

چون مست وحیرانم بیا ، ای عشق عطشانم بیا
ای جرعه بر جانم نشین ، ای شعر بارانم ، بیا
تفسیر کردند از ازل ، عشق تو تفسیری نداشت
آن اینه بی پرده بود ، آن خواب تعبیری نداشت
ای قدسیان افلاک را ، در می نوردم با شما
این وصل ممکن می شود در حلقه برد و سما
صورت گری آمد ز چین گفتا که معشوقت کجاست
گفتم که او پنهان شده در معنی آیینه هاست
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

تو در میان جانی

تو در ، تو در میان جانی ، تو فارغ از نشان و بی نشانی

چو در شبم ، خراب کن ، تمام تاری و غمم که تو امید جاودانی

گذر کنم ز کوی تو ، چو بسته ام به موی تو ، دگر ندارم آشیانی

شراب کهنه ای بده ، که در طرب رها شوم ، چو مرغ آسمانی

هزار توست عشق تو ، در این خمار گم شدم ، بگو ره نهانی

چو از تو جویم ، به سر نیابم ولی به دل چو بنگرم ، تویی تمام این معانی

شبی به بزمم ، شرر فکنده نگاه پر شراره ات ، تو ای فزون مهربانی

به عشق تو در آتشم ، به شعله ها ولی خوشم ، که میرسم به صبح زندگانی

چه ماندن و چی رفتی ، چه بودن و نبودنی ، تو فارغ از زمان و لا مکانی
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

راهی دریای عشق

سمت فنا می رود جان به تمنای عشق
تا به کجا می رود دل به تولای عشق
صورت آن ماه رو در پس آیینه ها
می بردم کو به کو وادی بینای عشق
سر به عدم داده را فرصت اقرار نیست
تا که کند گفتگو از مه بیتای عشق
بنده ی در پرده را شوق تو سازد رها
چون ز جهان کنده ها راهی دریای عشق
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چه زمان شود

چه زمان شود تو بر من
من بی نوای عاشق خم وحدتت چشانی

چه زمان شود تو جانا
که تو محرمم بدانی به طواف آسمانی

چه زمان شود بخوانی
و بگوئیم که برخیز زین حجاب نفس آنی

چه زمان شود دوباره
در جنتت گشایی غرق رحمتم نمایی
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

کیش مراست ریشه عشق

می ، بزنم ز جام او مست شوم به نام او

او که رهانیده مرا ، از ظلمات و های و هو

خرمم از حدیث عشق ، کیش مراست ریشه عشق

آمده ام به شور و شب رو به فناست پیش عشق

رخوت جان ما گرفت صولت بیداری و نور

محو تماشا شده ام ، او همه ادراک و حضور

بیش مکن گلایه از ، دوری معشوق به پا

به چشم جان نما نظر ، نیست جز او در بر ما
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

دریای وحدت

غم از لحظه ها رفت ، در آن شور ممتد

تو بردی دلم را ، به یک گوشه چشمت

به پروانه گفتی ، حدیث گل سرخ

که عطشان و حیران بگردد به کویت

در آن صبح پرواز که مست تو بودم

چشاندی به من ، نوری از جنس رحمت

سمائی شدن ، کار هر عاقلی نیست

که سر ره ندارد ، به دریای وحدت
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

گفت منادی ام بیا

در نبرد جان ز خطر مرغک بی بال و پری

آخر این قصه مرا پر بده از هر خطری

بال و پرم بده به عشق باور پرواز تویی

چون به حقیقت آمدم سوره اعجاز تویی

در پس هر سلام من هزار خواهش است و نیست

جز تو دگر بهانه ای خواهش آخرم تویی

گفت منادیم بیا گفتمش این چه گفتگوست

هرچه نگاه میکنم من نه منم بلکه تویی
۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم