شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۲۷ مطلب با موضوع «وحدت» ثبت شده است

تو در میان جانی

تو در ، تو در میان جانی ، تو فارغ از نشان و بی نشانی

چو در شبم ، خراب کن ، تمام تاری و غمم که تو امید جاودانی

گذر کنم ز کوی تو ، چو بسته ام به موی تو ، دگر ندارم آشیانی

شراب کهنه ای بده ، که در طرب رها شوم ، چو مرغ آسمانی

هزار توست عشق تو ، در این خمار گم شدم ، بگو ره نهانی

چو از تو جویم ، به سر نیابم ولی به دل چو بنگرم ، تویی تمام این معانی

شبی به بزمم ، شرر فکنده نگاه پر شراره ات ، تو ای فزون مهربانی

به عشق تو در آتشم ، به شعله ها ولی خوشم ، که میرسم به صبح زندگانی

چه ماندن و چی رفتی ، چه بودن و نبودنی ، تو فارغ از زمان و لا مکانی
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

راهی دریای عشق

سمت فنا می رود جان به تمنای عشق
تا به کجا می رود دل به تولای عشق
صورت آن ماه رو در پس آیینه ها
می بردم کو به کو وادی بینای عشق
سر به عدم داده را فرصت اقرار نیست
تا که کند گفتگو از مه بیتای عشق
بنده ی در پرده را شوق تو سازد رها
چون ز جهان کنده ها راهی دریای عشق
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

چه زمان شود

چه زمان شود تو بر من
من بی نوای عاشق خم وحدتت چشانی

چه زمان شود تو جانا
که تو محرمم بدانی به طواف آسمانی

چه زمان شود بخوانی
و بگوئیم که برخیز زین حجاب نفس آنی

چه زمان شود دوباره
در جنتت گشایی غرق رحمتم نمایی
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

کیش مراست ریشه عشق

می ، بزنم ز جام او مست شوم به نام او

او که رهانیده مرا ، از ظلمات و های و هو

خرمم از حدیث عشق ، کیش مراست ریشه عشق

آمده ام به شور و شب رو به فناست پیش عشق

رخوت جان ما گرفت صولت بیداری و نور

محو تماشا شده ام ، او همه ادراک و حضور

بیش مکن گلایه از ، دوری معشوق به پا

به چشم جان نما نظر ، نیست جز او در بر ما
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

دریای وحدت

غم از لحظه ها رفت ، در آن شور ممتد

تو بردی دلم را ، به یک گوشه چشمت

به پروانه گفتی ، حدیث گل سرخ

که عطشان و حیران بگردد به کویت

در آن صبح پرواز که مست تو بودم

چشاندی به من ، نوری از جنس رحمت

سمائی شدن ، کار هر عاقلی نیست

که سر ره ندارد ، به دریای وحدت
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

گفت منادی ام بیا

در نبرد جان ز خطر مرغک بی بال و پری

آخر این قصه مرا پر بده از هر خطری

بال و پرم بده به عشق باور پرواز تویی

چون به حقیقت آمدم سوره اعجاز تویی

در پس هر سلام من هزار خواهش است و نیست

جز تو دگر بهانه ای خواهش آخرم تویی

گفت منادیم بیا گفتمش این چه گفتگوست

هرچه نگاه میکنم من نه منم بلکه تویی
۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

گر که تویی خون بها

تن به بلا می دهد ، هرکه تو را خوانده است

او دگر آسوده نیست ، واله و دلداده است

شوق تو اش می کشد ، شوق تو اش می برد

کشته در این راه عشق ، عزم فنا کرده است

گر که تویی خون بها ، ما همگان کشته ایم

زنده به جام الست ، در عدم آغشته است

حیرتم آید به سر ، در عجب ام زین گهر

چون که تو میخوانیش، سوی تو رو کرده است
۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

اسم اعظم

تو طراوتی که باران به زمین خشک بخشید
تو حلاوتی که خورشید به درخت تلخ پاشید
تو مسیر سبز جنگل تو حدیث گلعذاری
تو نهایت لطافت لمس برگ گل ناهید
شعر تنهایی و هستی ، یک تجسم از نگاهت
این همه خلقت و کثرت همه آیه های توحید
وصل گردم با تو هر دم ، به شراب اسم اعظم
و نیاز من در آن وصل ، وصل دیگر ، خم توحید
۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

کوچ

مرغ ملول گشته ای بر سر باغ ناله زد

بغض فرو خورده شکست صورت گل به ژاله زد

ای که منزهی و پاک خالق گل ز قلب خاک

ای که به سر شوق توام آتش بی بهانه زد

سبک پرانه اوج را با تو نگاه می کند

هوای کوچ کرده ای که قید آشیانه زد

مامن من آغوش توست اگرچه باز مانده ام

سودای این رضوان مرا به راه بی نشانه زد
۲۷ مهر ۹۵ ، ۰۷:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

وحدانی

گر مرا مستانه می خوانی بیا
گر سری دیوانه می خواهی بیا
گر که با جان ربنا را گفته ای
سر به دار عشق و قربانی بیا
بند تن زندان ابرار من است
گر رها از بند و زندانی بیا
پر زدم با شوق رویش بی هوا
گفت بنگر گرکه سیمرغی و وحدانی بیا
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم