شعر وغزلهای من

شعر چهار بیتی غزل

۱۲ مطلب با موضوع «پرواز» ثبت شده است

مضراب

شراب سرخ لبهایت
دوای درد بی درمان
قمار عشق می خواهم
نگاهی از تو ، از من جان
درین بازار دلخواهان
ندارم تحفه ای قابل
بیاور باده را کامل
حساب و عقل کن باطل
به کوی می فروشانت
من آن مدهوش و حیرانم
دمی از عشق میگویم
دمی از یار میخوانم
صفای بزم مطرب را
نباشد هیچ میزانی
که من از خود برون گشتم
به ضرب آن غزل خوانی
۱۷ دی ۹۶ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

که از این حجاب بگذر

قدمی به عشق بر دار ، ز شب سیاه بگذر

ز هوای تازه پر شو ، تو از این غبار بگذر

سر کوی عشق بازان ، نخرند زهد ریایی

بنشین به قبله عشق ، ز عدد ، حساب بگذر

چو فنا شوی در این بزم ، دگرت نشان نماند

به طرب چو پا نهادی، ز غم و عذاب بگذر

به بر پیر مغانم ، همه جا صلح و سلام است

به اشارتی ندا داد ، که از این حجاب بگذر
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

پریدیم

در حال مناجات و دعا پر به گشودیم

وان باده که معشوق فرستاد خریدیم

خوردیم از آن باده وحدت، خم منصور

اینگونه ز احوال جهان دست کشیدیم

گفتند چنان صبر نمودید ، که افتاد ؟

در چله ناب است که این باده گشودیم

گر دور فلک بر سر رندانه به چرخ است

ما نیز گذشتیم از این چرخ و پریدیم
۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

موسی کلیم الله

تنم تبدار عشق است و نگاهم غرق چشمانش
به دل مجنون او گشتم ، چو دادم سر به دیدارش
چنانم خواند و آتش زد ، بر این پروانه مفتون
که هست و هستیم را سوخت ، به گرد شمع بیدارش
هم آئینه پر از او شد ، هم آن آئینه خالی بود
عجب آمد به عقل من ، کجا شد عشق تکرارش
بیاور باده ای دیگر ، نگه دارم در این باور
که فرعون درونم را ، کنم موسی به گفتارش
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

جان تو مبتلا نبود

گفتمش این که می روی ، به عاشقت روا نبود

گفت به چشم عاشقم ، جان تو مبتلا نبود

گفتم از این که سوختم از این که پروانه شدم

گفت که پر گشودنت به شوق پرواز ، ونه نشان ابتلا نبود

گفتمش این گونه شده عاشق راه و مقصدم

گفت بهانه ای دگر ، راز درون سینه ات به ما که پوشیده نبود

گفتمش این راه تویی مقصد و همراه تویی

گفت که این گونه بیا نی به تظاهر به ریا ، عشق که این گونه نبود
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حسن ناظم

پرواز

ما را به بزم پرواز ، خواند به یک پیاله

این باده های پر راز ، او میکند حواله

جانانه رحمتی داد ، بر جان زخم خورده

از شوق مشتعل شد ، این شمع نور مرده

دیگر به روشنایی ، رویش نمایان شده 

دل در قمار عشقش ، جان را گرو نهاده

پر داد جان و باقیست ، آن یار بی نشانه

تا باز هم بخواند ،عشاق ، سوی خانه


۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

به فرشته پر رساندند

به شراب می فروشان همه مست و باده نوشان
صنما تو سروری کن ببرم به کوی ایشان
به خدا که باده ای از طلبش به عشق خوردن
برساندت به جایی که فنا شوی و جوشان
همه از خروش خواندند به فرشته پر رساندند
همه مست بادگانی که رها شدند و پر ران
بنگر مقام سالک که نمانده در نیازی
که مقام شاهدی شد سببی که گشت حیران
۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

به نام عشق

به نام عشق ممکن شد که باشم من در این پرواز
به نام عشق ممکن شد شروعی تازه یک آغاز
به نام عشق اندازم به دریا قایق خود را
که این دریای بی پایان نباشد خالی از این راز
به نام عشق می بوسم قدمهای نگارین یار
که این مستی از آغاز است به دست ساقی تن ناز
به نام عشق ، ناممکن همه ممکن شد این لحظه
ترنم های های یک مجنون ز لیلا می شود آواز
۱۳ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حسن ناظم

تحول

مثل روشنی رسیدی ، تو چو رود جاری هستی
که به خاک خشک و تشنه مثل زندگی نشستی
تو همان تحولی که رنگ اعجاز شکوفه
تب بی کسی بریده و به این خانه رسیده
شب آینه سحر شد ، همه غمها پشت سر شد
تو بیا که با تو پرواز ، به سرور مستمر شد
نه دگر خیال و دردی ، رفته از من هرچه سردی
همه عاشقانه ها را ، تو به شور دوره کردی
۲۴ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حسن ناظم

توانم نیست

رهایی از دو چشمت را ، توانم نیست
مرا در خانه مهتابی بجز رویت، نگارم نیست
شهاب آسمان عشق گذشت از عمق چشمانت
در این روشنگری بودم ، که دیدم تن به جانم نیست
تنی از جنس نورم داد شعوری بود و شورم داد
در این پرواز بی پایان به جز درکش، حضوری نیست
به تنهایی او سوگند تمام هستی و ارکان
به مقیاس جلال او به قدر تار مویی نیست
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حسن ناظم