امشب به شوق روی او از عشق می سازم وضو
شاید که دل راهی شود ماوا کنم در کوی او
مستی به سر افتاده باز بنشسته ام اندر نیاز
یا جام نوشین می دهد یا سر ندارم از نماز
بردم به کویش این سوال که ای خلقت تو بی مثال
عالم به نیکی ساختی اما چرا دارد زوال
پرسیدم از این خیر و شر این جنگ دایم بی ثمر
اینکه تداعی می شود این راه پر شیب و خطر
گفتا تو بسپار و بیا من با تو ام در هر کجا
آنجا که من باشم کم است در عاشقی این ماجرا
انجا که با من هم نظر باشی جهان زیبا تر است
آنجا کنار هر زوال یک غنچه در شور و شر است
در هر نظر بینی که شر یک تجربه چون آتش است
باید ز خامی بگذری این راه رضوان من است