تو ای بیتاب بارانی حدیث عشق میدانی
به غربت مبتلا مانده تو از چشمی پریشانی
شب و دلتنگی پرواز نخواهد ماند و خواهد شد
طلوع صبح روشن را به چشمت باز می بینی
در آن مطلع در آن مقصد در آن معراج نورانی
ز قید و بند آزادی در آن پرواز روحانی
کدامین مقصدی ای عشق که با احساس می آیی
که در جانهای مشتاقان تو پیدایی تو پیدایی