من آن غریب بی نشانم، بیا، بیا به آشیانم
سحر چو مرغ فاخته ، حدیث عشق می کنم

به انتظار روی تو ، بگو که منتظر بمانم
بیا و جان من ببر که بی تو در عذاب و در خزانم

نمی شود که ، بی تو سر شود ، نمیشود سحر شود
بیا که در شب سیه ، به جستجوی نور جاودانم

هوای غم گرفته را ، بیا نسیم عشق باش
بیا که طاقتم نمانده ، شکسته دل در این میانم