رهایی از دو چشمت را ، توانم نیست
مرا در خانه مهتابی بجز رویت، نگارم نیست
شهاب آسمان عشق گذشت از عمق چشمانت
در این روشنگری بودم ، که دیدم تن به جانم نیست
تنی از جنس نورم داد شعوری بود و شورم داد
در این پرواز بی پایان به جز درکش، حضوری نیست
به تنهایی او سوگند تمام هستی و ارکان
به مقیاس جلال او به قدر تار مویی نیست