تو در ، تو در میان جانی ، تو فارغ از نشان و بی نشانی

چو در شبم ، خراب کن ، تمام تاری و غمم که تو امید جاودانی

گذر کنم ز کوی تو ، چو بسته ام به موی تو ، دگر ندارم آشیانی

شراب کهنه ای بده ، که در طرب رها شوم ، چو مرغ آسمانی

هزار توست عشق تو ، در این خمار گم شدم ، بگو ره نهانی

چو از تو جویم ، به سر نیابم ولی به دل چو بنگرم ، تویی تمام این معانی

شبی به بزمم ، شرر فکنده نگاه پر شراره ات ، تو ای فزون مهربانی

به عشق تو در آتشم ، به شعله ها ولی خوشم ، که میرسم به صبح زندگانی

چه ماندن و چی رفتی ، چه بودن و نبودنی ، تو فارغ از زمان و لا مکانی