حال مرا قال مرا آتش بر جان مرا گوش کن احوال مرا

در طلبش بودم و بس ، خواند و به دل خواند مرا

گفتمش ای یار چنین دل شده در بند و کمین

کو ببرد زار مرا کو ببرد زار مرا ، پس مده آزار مرا

گفت به بندم چو شدی گر به کمندم تو شدی ، از تو رها تر نبود

گفت و رها کرد مرا ، بی سر و پا کرد مرا گفت و فنا کرد مرا

گفتمش این سجده مرا محو کند ، نیست کسی غیر شما

گفت بیا وقت دعا ، حال خوشیست بین ما، گفت و صدا کرد مرا