تو بسان می فروشی که به بزم باده نوشی
به تششعات فیضت همه عاشقان بجوشی
تو زلال چشمه هایی پاکی از جنس خدایی
شمس جاودانی من ز زمان تو ما سوا یی
تو لسان غیب هستی که سپردی ام به مستی
به جواب یک تفعل به سلام من نشستی
ملکی به بزم می گون به دو باده روشنم کرد
که به جمله ها نیاید ترجمان این معانی