دست من بر ساغرت ای ساقیا دارد نیاز
ای دوای درد من ای دلبرا ای چاره ساز
شوق فرهادین به قلبم  نازنین افکنده ای
تا که کوهی برکنم در درک این راز و نیاز
جان عاشق گشته در پای تو معطوف فنا
آ و جانی تازه ده تا نو کنم سجاده باز
سر به سرر دوست بستیم و خدا در دل نشست
بیش از این سالک ندارد حاجتی ای دل نواز