مستغنی است ز عالم و عالم میسرش

سیمرغ عشق رفته به دام و مسخرش

بودند ، جمعی از ملائک به بزم او

دیدند ، پر کشیدگانه به باورش

گفتند راز مگو را مگو و گفت

حلاج ما که بر سر دار است پیکرش

گفتند رمز می و می گساریت زچیست

گفتم ز دست پیر خرابات و ساغرش