بنشین به کنج عزلت ، همه ماجرا رها کن
تو به جام میفروشان ، غم هجر را دوا کن
پس از آن خمار و مستی که تو در دلم نشستی
به کدام باده خوانی ، تو بخوان مرا فنا کن
پس از این نمانده شوقی به جز اشتیاق دیدار
صنما بگیر و بستان تو نظر به مبتلا کن
سر باده سرورم همچو عالمت به شورم
تو که تکنواز عشقی ، بنواز و زیر و رو کن