غمی دارم غمی دارم غم یار به دل مانده به دل مانده به اصرار
نیامد امشب آن شککر دهانم که می سازد شبم را غرق انوار
در این کوچه صدای عشق جاریست ولی تنهای تنها مانده دلدار
چرا ساقی به بزم من نیامد مگر کردم به جامش کشف اسرار
به ترسایان که تعمیدند و پاکند بگو مصلوب مانده عیسی انگار
نمیدانم چرا بر دار کردند چو در خود دید منصور از تو بسیار
مگر حکم ملک بر سجده باقیست که شیطان میرود بر سجده اینبار
خدایا تا به کی این قصه باقیست که درمانی ندارد جز تو این کار