در این پیمانه روشن شد
تو می مانی و من تنها
کی از هم ما جدا بودیم
چه وهمی بود این دنیا
به اصل خویش خواهم شد
پس از وصلی که در راه است
تمام راه با من بود
نگاه چشمت ای زیبا
به پروانه شبی گفتم
حذر کن از خیال شمع
به من خندید و رازش گفت
منم چون او شدم شیدا
برای وصل میخواند
کمندش بسته بر جانم
من آن لیلای بی تابم
و او یک عاشق تنها