محتاج طبیبانم سرگشته و حیرانم

افتاده به دام عشق شوریده و عطشانم

در میکده پرسیدند کو ساغر و پیمانت

گفتم که دلی دارم گر عقل پریشانم

آن یار نظر بازم برقی به نگاهش هست

کان آتش پنهانش در خویش بسوزانم

گفتند تو مجنونی پس در پی لیلایی

گفتم به شراب عشق هم لیلی و مجنونم