یک سحر از عشق خواند ، مرغ سحر آیه ای
فاش از اسرار گفت ، از رخ در دانه ای
شمع گرفتار بود ، شعله به جان میکشید
خواست و پروانه شد ، واله و دیوانه ای
جمله اذکار عشق ، روشنی نور اوست
نیست از این خوش ترم ، باده و پیمانه ای
اینکه تمنای دوست یک نفس از جان جدا
باشدم این عشق نیست ، گر که تو جانانه ای