به لباس مستمندان بنشین

که این تعالی ندهند مدعی را

به کمند موی عشقت 

چو شکار و بسته گشتی تو نکن دگر تقلا

به خمی ز درک وحدت 

چو که مست گشته باشی نشوی دگر مداوا

ملکا تو ناخدایی منم آن شکسته کشتی

که به جز تو نا امیدم ز تمام اهل دنیا