تنم تبدار عشق است و نگاهم غرق چشمانش
به دل مجنون او گشتم ، چو دادم سر به دیدارش
چنانم خواند و آتش زد ، بر این پروانه مفتون
که هست و هستیم را سوخت ، به گرد شمع بیدارش
هم آئینه پر از او شد ، هم آن آئینه خالی بود
عجب آمد به عقل من ، کجا شد عشق تکرارش
بیاور باده ای دیگر ، نگه دارم در این باور
که فرعون درونم را ، کنم موسی به گفتارش