هر اوج که میرفتم در حلقه نورانی
یک عقل دگر میداد آن ساقی حیرانی
بی دل من مجنونم دانم که تو میدانی
مقصود تویی جانا و ز شوق تو میخوانی
سببوحی و قدوسی پاکی و مبرایی
معبود هزاران گل در چه چه مرغانی
ای صورت بی صورت ای باده پنهانی
ای مستی و حیرانی در پرده پایانی