بیاور ساغر عشقی
که مجنون حال خوش دارد

شبی بی پرده می خواهد
که لیلا را به دست آرد

چه نجوائیست در بزمت
همه حیران موی تو

سر شوریده می خواهد
که گیرد ره به سوی تو

شبانی گر سخن گویم
تو سلطانی عطایم کن

چو من درویش و در بندم
تو با عشقت رهایم کن

کمال و عشق ممکن شد
پس از آن جرعه ی ساقی

خدایا در کنارش باش
که باشد شمس ما باقی