اگرچه با امیدت بی نیازم
ببر ساقی شبی در کوی رازم
که آنجا با تو ماوا میکند دل
گذر از صد تمنا میکند دل
به سوسن های باغی جاودانی
که تنها من بدانم تو بمانی
به نوری از تعالی که به جان ریخت
به آن ساغر که با وحدت در آ میخت