گفت بر دل شعله ای انگار هست
داغ عشقش زان شب دیدار هست
گفتمش می سوز اما بی گله
دل به دریا می زن اما یک دله
گفت آخر شوق مجنون را که داشت
درد لیلا جان دلخون را که داشت
گفتمش لیلا به جانت ریشه کرد
هر چه شد او اندر این اندیشه کرد
گفت امشب ساز تو بامن کمی همساز نیست
ناله هایم کوک این مضراب واین آواز نیست
گفتمش از دل چو آید یک نفس
گرکه حتی باشد از کنج قفس
باز با روح تو بازی میکند
عاشقانه کشف رازی میکند
گر مرا از باغ و بستان رانده اند
در قفس رندان به سازم خوانده اند