زاده در ازل به نام ادم 

در تکثر افتاده در مکان و زمان 

در آتش تضاد تا پخته شوم 

با اب آگاهی این خاک شکل می گیرد 

درک جنات عدن کرده ام 

و هر لحظه در الستم تا ابد


هوای تعمیدی شعر نگاه بی تاب غزل
ترانه های جنس نور میرسد از اوج و ازل
گرچه پری به پر زدن نیست ولی صدای تو
برده مرا به کوچه ای که می شوم خراب ونو
مستی از آن شراب شد که ساقی ات بما چشاند
وگر نه من کجا وعشق ز بند تن که ، می رهاند