ای بسته بر گیسوی عشق ای واله اندر کوی عشق

بی بیم و تدبیرم مخوان مجنونم از جادوی عشق

سنگی بزد بر شیشه ام از هم گسست اندیشه ام

فانی در این آتش شدم افروخته ، با هوی عشق

شبهای تاری بود و من غیر تو را میخواستم

مقصود این محفل تویی ای مبدع و معبود عشق

حالا سر از تن شد جدا بر دار شد من های ما

حالا که بی دل آمدم آتش بزن بر عود عشق