آمد شرابم داد رفت از غم نجاتم داد رفت

آمد در از زندان گشود آب حیاتم داد رفت

در خواب غفلت مانده ای بودم که نا آگاه بود

او خواند و بیدارم نمود راه نجاتم داد رفت

شمس من آن عین الیقین نور خدا شد بر زمین

او شعله بر جانم کشید شمعی به راهم داد ورفت

گفتم مرو گفتم بمان ای رحمت حق بر عیان

گفتا که نعبد نستعین درس دگر دادم و رفت