آموزگار ما که عیان کرد راز می و عشق و اشتیاق
یک جمله گفت ز دلتنگی مطرب ، شب فراق
می گفت می شود آیا ، جدا شویم ز او
یا می شود که نباشد ، درون و در اعماق
می گفت و می فروخت می ناب عشق را
چون شیخ که می گشت گرد شهر با چراغ
افسوس که از دیو و دد اما ، ملول شد
انسان شویم که باز بیاید ، به پایان رسد فراق