جان مرا سوخت ، مرا سوخت ، مرا
دل که برافروخت ، بر افروخت مرا
عقل که حیرانی و ویرانی خود دید بگفت
عشق پیدا شد و در جام فنا ریخت مرا
این امانت به ملک عرضه شد و تاب نداشت
خشت خامی بدم و با نفس آمیخت مرا
گرچه مغرور جهالت به زمین افتادم
آورم بار امانت با تو عهدیست مرا