غم به شراب رفت و من بر طرب آغشته شدم

رنج و عذاب رفت ومن شاهد بی شبهه شدم

آب حیات داد و من باقی بی بقعه شدم

ساغر ناب داد و من مست به تب برده شدم

گفته خموش باش و من شور فزاینده شدم

گفته به هوش باش ومن بی سر و بی هوش شدم

طره به باد داد و من عاشق بی چاره شدم

شعله به جان فتاد و من فانی و چون دود شدم

دست به ساز برد و من چرخش بی وقفه شدم

قصه دراز بود و من خوانده به یک جمله شدم

می کشد او مهار را می برد این سوار را

گام کجا نهاده ام چون که بر آورده شدم

فاتح اسماء و عدم گفت در آن سپیده دم

بر ره عشق آمدی ، گفتم و آکنده شدم

سینه به سینه گفته شد راز میان من و او

بر سر خوان معرفت چون که بر او بنده شدم