در این دریای بی ساحل

چه تنها مانده ای ای دل

در این پرواز بی مقصد

نمی یابی از او منزل

مگر می شد قدم برداشت

در این وادیه پر وحشت

بدون درک عشق او

تقلا هاست بی حاصل

روم اما طلسم غم

مرا بر خاک میخواهد

دلی دارم پر از اشراق

سر اما در تب باطل

اگر باز آید آن عیسی

دمش ما را رها سازد

تمام سر فدا سازم

به اعجازش به نور دل