چو قایقی رها در تلاطمات دریا
اسیر موج عشقم می بردم به هرجا
چو من رها شدم از ساحل خود پرستی
دگر نمانده در من جز او جز او تمنا
در آمدم ز ساحل برون شدم زخانه
چه بی هوا شدم من فانی موج دریا
ندانم او چگونه یا که به چه بهانه
بخواند و گفت با من بیا یکی شو با ما