برای دل تنگی من نمی رسی نمی رسی
به باغ و بی برگی من نمی رسی نمی رسی
سفر مرا نه چاره نشد فقط دلم آواره شد
به غربت دلم چرا نمی رسی نمی رسی
شکست دل در آن شبی که از فراق سوختم
درد دلم دوا تویی نمی رسی نمی رسی
بهار تازه می رسد جان دوباره می دهد
به داد دلتنگی من نمی رسی نمی رسی