خواب دیدم که به بزمی سر و سودای تو بود

تا سحر وصف تو و مستیه در کوی تو بود

من مسکین به تمنای تو ، شعری گفتم

صله ای پیر مغان داد ، که از سوی تو بود

محو در معرکه بودم قدحی هم در دست

ساقی آمد که می اش ، راه به آسوی تو بود

خم وحدانیه عشقت ، به فنا برده تمامیه مرا

حیرتی ماند و عجب ، کان همه جادوی تو بود