گرچه که در ساحت دوست همچو خسی خمیده ام

چون تو به خواب من شدی ذره ی پر کشیده ام

ندانم از کجا شده این همه دل داده گی ام

فقط تو مانده ای و تو در ره آوارگی ام

گم شدم از خودم چنان که یافتنم محال شد

قسم به توحید تو عشق باعث این وصال شد

گفت تخلصت کجاست شاعر بی نام و نشان

گفتمش این شراب برد نام و نشان و روح وجان