به جان مست بادگان همیشه خراب
که از تو گرفتم پیاله، شعر و شراب
سبوی می که مرا بیخود از خودم میکرد
ببین به ناز دو چشمش نموده ام بی خواب
طهارتی ست در این جامِ فنایی، الست بی پایان
به وزن خون بهای منیت، گذر ز وهم و سراب
حقیقتم که به مستی نمود و روشن کرد
تمام عالم و امکان شد از سرم چو حباب