و این گونه مهیا شد ، سفر در عمق چشمانت
که از عالم برون گشتم ، به ناز و تیر مژگانت
سفر در خویش میکردم ، درون ذره ای کوچک
واین ذره برابر بود و می بردم به اقیانوس ، حیرانت
تمام هستی از سازی که مطرب میزند ، در شور
به گردش آمدم من هم در این تند آب ، عطشانت
به خورشید رخت ای دوست تماشا را توانم نیست
منم یک قطره کوچک ، فنا در حرم دستانت