در هوا و کوی دوست ، حال ویرانی نکوست

ای خراباتی بدان ، نو شدن دلخواه اوست

گر که با سنگی زند ، شبشه ای را بشکند

بار دیگر نو کند ، خلق مینا کار اوست

بسته بودم بر زمین ، بنده سودا ، غمین

او مرا از من برید ، درک آزادی نکوست

هر که بر کویش رود ، وصل بر مویش شود

خود سرش را میدهد ، بر سر جادوی دوست