سر به سرای من نزد ، دلبر بی وفای من
بغض مرا شکست و شد گریه بی صدای من
چرخ زدم به گرد او به ساز او رها شدم
جان مرا ربوده آن ، مطرب خوش نوای من
به نور شمع معرفت به شعله ها که سوختم
چشم دلم گشود و گفت پر بزن از برای من
سینه به سینه گفته شد ، راز و نیاز بین ما
تا که فنا شوم در او ، در گذرم ز ما و من