باده بیار ساقیا ، مست و خراب کن مرا

تا به سرانگشت تو من ، شوم رها رها رها

از خم وحدتم بده ، ساغری از جنس الست

تا که نماندم دگر ، هرچه که بود و هرچه هست

من ز جهان ما و من ، توبه کنم به یک سخن

نیست شوم کنار تو ، دست کشم ز جان و تن

در ره میخانه مرا ، گفت که دلداده کجا؟

گفتمش این حال منو این سر در راه فنا