بنشسته ام در کوی عشق ذکر من الا هوی عشق

مستم ز جام و باده ای از ساغر مه خوی عشق

دور فلک دیگر نگشت آنجا زمان آهسته شد

وقتی عنانم می کشید با پیچ وتاب موی عشق

وقتی که چشمم را گشود من بودم و چشمان او

او در من و من غرق در اعماق اقیانوس عشق

لمس حقیقت او بود ، دیگر مجاز و وهم و فکر

او مصدر و هستی کم از یک جرعه در بازوی عشق